![]() |
![]() |
|
| روزگــــــــــــار من و امیر |
|
خیلی نبودنت رو احساس کردم....
یاده قدیم...دوران بچگی تا حالا... خیلی کارها واسم کردی... وقتی بهشون فکر میکنم...فقط مفهوم گذشت و بزرگواریت برام ملکه میشه دوست داشتم کنارت بودم و می بوسیدمت.. تو این روزها که هر جا میرفتی بوی شادی میومد... تو تنهایی ام فقط گریم می کردم ...کاشکی کنارت بودم
پ.ن: خدایا شکرت از اینکه کسی کنارم هست تا بتونم تو بغلش گریه کنم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 11:38 توسط سودابه |
|
|
همه برایم دست تکان دادند ، اما کم بودند دستانیکه تکانم دادند . دوست و دست بسیار ، ولی دست دوست اندک !
پ.ن: امسال هنوز جور نشد نمایشگاه کتاب برم و دوستان وبلاگی رو ببینم. خودت واسم جور کن تا من بیام...بعضی ها که من نمی خوام اسمشون رو بیارم میدونن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 8:42 توسط سودابه |
|
|
خدایا من چیزی نمی بینم
آینده پنهان است ولی آسوده ام! چون تو را می بینم و تو همه چیز را... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 اسفند1390ساعت 11:4 توسط سودابه |
|
|
صفحه نخست پروفایل پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
((جایی برای گفتن حـرفهایم))
تاریخ ایجاد: 12 شهریور 88 ((دوران نامزدی و دانشجویی)) مهر 88 کارشناسی سخت افزار در بابل قبول شدیم.. در اردیبهشت 89 عقد کردیم.. و هر دو دانشجو هستیم... و دور از خونواده هامون زندگی میکنیم ... 21 مرداد 89 |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 اسفند 1390 |
|
RSS
|